روباه و خروس و نماز موقع سحر، خروسی بالای درخت آغاز به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد. روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین با هم به جماعت نماز بخوانیم. خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آن جا خوابیده بود، اشاره کرد. شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت. خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم ؟ پس کجا می روی؟ روباه پاسخ داد: می روم تبهروز وضو می کنم و برمی گردم!
برچسب:
نویسنده: سجاد اسماعیلی